این پست فقط جهت پیدا کردن شهر شما گذاشته شده
و ارزش قانونی دیگری ندارد!
*ديگر اين وبلاگ آپ نميشود*
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
دیگه نمی خواستم آپ کنم ولی یه فال گرفتم ک برام یادآور یه دوست خوب بود برای همین این بار و برای آخرین آپ با یک شعر از حافظ

+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
اگه با آپ نکردن وبلاگم و گل گرفتن در این وبلاگ راضی میشی باشه من دیگه این وبلاگو آپ نمیکنم
باشد که خیال تو هم راحت باشد
خدانگهدار دوستان عزیز
من رفتم سراغ یه آدرس جدیده دیگه
بای
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، ملا با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
شناختمت
چرا بیخیال نمیشی؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
تعهد اغلب در دل مشكلات كشف مي شود
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
نکته:هر چند فک کنم کمی بی نمک بوده این ملا یا اصلا ملای ما نبوده
*****در پاسخ به نظرات دوستان: چشم از این به بعد نظراتو تایید میکنم ولی نه هر نظری رو
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
+ نوشته شده در ساعت   توسط جیم دندی
|